شنبه ,۲۸ بهمن ۱۳۹۶ بازدید کل: 1828,150 بازدید امروز: 11,119 بازدید دیروز: 11,122
صفحه اصلی / سرگرمی / داستان کوتاه / داستان دیوار دل

داستان دیوار دل

 روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار
که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.
پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند.
پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی
از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها
را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار
انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی٬ اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.
وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می
گذارند.
تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی
هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

 

جهان گستر بزرگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *